![]() |
![]() |
|
|
در واپسین لحظات عشق و شیدایی با که می توان سخن گفت ؟!
و درد دل خویش را با چه زبانی بیان کرد و چگونه بیان کرد ؟! شرم وحیایی که با قطرات عرق سرد به پیشانی می نشیند جه می خواهد و جه می گوید؟! آیا از او نپرسیدید که چه می خواهد؟! ولی دل ساه می داند که چه می خواهد .. و با فریاد بی صدایی به تو می گویم که ای دوست من تو را می خواهم. با تو می گویم ، باتو می خوانم و با تو می گریم با تو می خوابم و با تو بلند می شوم و پرواز می کنم با تو نالانم ،با تو گریانم ،با تو خندانم ... تو را دوست دارم برای ابد....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 23:34 توسط مریم |
|
|
که من با قلب خود می شنوم درد را در چهره عاشق توبا ذهن خود می نگرم.. فریاد نزن ای عاشق ...فریاد نزن .. بی سبب نیست چنین فریادم ،بی گناه در دام عشق افتادم چه درست و چه غلط زندگی هم خودم هم تو را بر باد دادم اگه احساسم و می دیدی از من و عشقم نمی گریختی اگه بیهوده نمی ترسیدم ،عشق و آن گونه که بود می دیدم شاید در آن لحظه غمگین .. دل و قلبم و دوباره می بخشیدم.. ما سزاواریم اگر گریانیم این چنین خسته و سرگردانم .. ما که دانسته به دام افتادیم ،چرا از عاشقی رو برگردانیم نــه گــنــاهـکـارم نــه بـی تـقـصـیــر من بازیچه تقدیرم و در بیراهه عشق در احساس خود درگیرم....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 23:14 توسط مریم |
|
|
به کودکی گفتند عشق چيست؟ گفت بازی.
به نوجوانی گفتند عشق چيست؟ گفت رفيق بازی.
به جوانی گفتند عشق چيست؟ گفت پول و ثروت.
به پير مردی گفتند عشق چيست؟ گفت عمر.
به عاشقی گفتند عشق چيست؟ چيزی نگفت آهی کشيد و سخت گريست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 0:30 توسط مریم |
|
|
واســه تـکـرار اسـم سـاده ی تـوسـت
صــدایــی از مـن عـاشـق اگــر هـســت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 0:29 توسط مریم |
|
|
مرا زیبا پرستی داده عشق و داده مستی رنج هستی برده از یادم ندارم ترسی از غم تا که هر دم می رسد عشقش به فریادم چه او را می پرستم در کنار هر که هستم نقش سنگم ،سرد وخاموشم به غیر از یاد او هر یاد دیگر در جهان گشته فراموشم که دانی !؟خدایا... کسی که در همه وجودم بود ز یاد تو نشانی نکرده حتی یک دم از محبت به من حتی نگاه مهربانی ./
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 0:2 توسط مریم |
|
نمي بخشمت ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 3:15 توسط مریم |
|
|
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم بی اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 2:51 توسط مریم |
|
|
آنگاه که نام تو را تا آن طرف شب به رسم آشتی می بردند در حسرت وداع با تو تنها شانهایت را برا ی گریستن می خواستم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 2:0 توسط مریم |
|
|
افسوس می خورم به یاد شبهایی که من و تو بر روی ایوان خیال می نشستیم و
با چشم هایی خیره بر آسمان که شاید شهابی بگذرد و آرزوهای خفته مان را یک صدا بازگوید اما... هرگز آن شب نیامد همچنان آرزو بر دلمان ماند و اینک تو آن سوی دیوار ومن این سوی سرنوشت!...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 1:19 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
افسوس می خورم به یاد شبهایی که من و تو بر روی ایوان خیال
می نشستم و با چشم هایی خیره بر آسمان. که شاید شهابی بگذرد و آرزوهای خفته مان را یک صدا باز گوید . امـــــا... هرگز آن شب نیامد همچنان آرزو بر دلمان ماند و اینک تو آن سوی دیوار و من این سوی سرنوشت |
| پیوندهای روزانه |
|
خزان خیال آلاچیق بی تو تنها ترینم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|